فکر گمشده
سرگشته در خود ، ایستاده ام بر بلندای ویرانه های رویاهای ناتمام خویش - I'm Standing Above the Ruins of My Incomplete Dreams
آرشیو
خود نوشت ها
فکر گمشده

روی تخت، آرام دراز کشیده ام. ... چشمهایم به عمق سخت سقف دوخته شده، و در افکار پریشانم، نرمی آنسوی دیوار را، در آسمانی پر ستاره تخیل می کنم. ... چقدر آرام، ... چقدر زود، ... چقدر ناگهانی ... غم سنگینی بر دلم چنگ انداخته است ...، ... چقدر زود بزرگ شده ام، چقدر بی سرو صدا و آرام، چقدر ناگهانی ... به فاصله چند پلک زدن، انگار همین چند لحظه پیش بود که بی خیال، روی همین تخت داز کشیده بودم و به همین سقف خیره شده بودم. غصه هایم ـحوصله سر رفتنهاـ بود و شادیم ـموسیقی دیوانه وار و غریب راک ـ ،هیجانم اوج ترانه محبوبم بود و پریشانیم یک خیال غم انگیز. آنگاه را می گویم که با دیدن تکه فیلمی، از اتاقم پرواز می کردم و در فضای آن غرق می شدم و تا ساعتها، برای مرور لحظه، لحظه هایش وقت داشتم. آنگاه که با آموختن اولین نتهای ساده گیتارم، حس متفاوت بودن و پیشرفت و هنر و زیبایی، در وجودم شعله می کشید. آنگاه که نه به فکر گذران زندگی بودم و نه در غم به دوش کشانیدن بار سنگین عمر. آنگاه که آزاد و راحت و بی دغدغه، آسوده بر امواج آبی خیال، سوار می شدم و تا ته آرزو پیش می رفتم. ... آنگاه که ...، ... اما، ... اما نه، ... کدام گاه ؟، کدامین گاه را می گویم؟، کدام لحظه را می جویم؟ از کدام آسودگی سخن به میان میاورم؟ ... اینها دروغی بیش نیستند که هر کدام از ما، گاهی به خود می گوییم. ... نه، حتی در آن سان نیز آسوده نبوده ام. خوب که فکر می کنم می بینم هیچ وقت بی خیال نبوده ام، هیچ زمان، آسوده نبوده ام، همیشه برای فقط لحظه ای بی خیالی، پر پر زده ام. همیشه در آرزوی فرصت های آزاد و بی دغدغه و بی نگرانی به سر برده ام. همیشه در حسرت زمانی آزاد برای رویاهای کودکانه و تصور نشستن در جنگلی سبز، کنار رودی آرام، و آسمانی آبی، با قلاب ماهیگیری در دست و فراغت خاطری تا نهایت، به انتظار نشسته ام. ... نه، ... حتی آن زمانها نیز آسوده نبوده ام ... آن کودکی هایم را به یاد می آورم ... از شوق تحسین های دیگران و باز نماندن از شنیدن لقب تیزهوشی، همیشه نگران نمره بیست دیکته فردا، نگران مشق زیاد شب، نگران دست خط خوش، با حاشیه بندی زیبای دفتر. نگران پیک شادی، نگران دعوای مادر از سر شیطنتهای روزانه ... بزرگتریهایم، دغدغه تنهایی، آرزوی عبث معروف شدن، نگران قهرمان نبودن، وحشت دوستان بد، دلهره پس از اولین دعواهای بچه گانه با خانواده، تنفر از درس فردا و آن معلم، نگران از فیلم زیبایی که در شب امتحان دوست داشتم ببینم ... ورود به نوجوانی ام هم پر بود از خیال آرزوهای دور دست. هراس از عقب ماندن، عجله برای مطرح بودن، نگران از فرصت کم برای یادگرفتن علایق، پریشانی از آن گفته پدر، عذاب از غم آن دوست صمیمی، درسهای مسخره و سخت، فشار سنگین و مزخرف آن قیف وارانه کنکور که باید از سالها قبل در هراسش می بودم، مخالفتهای اجتماعی، نگران از ظاهر خود، فریاد استقلال خواهی، غرور و با سر به سنگ خوردنها، نگران از درک نشدنها، نگران فهمیدنهای دیگران از راز استقلال و هیجان کوچکم به خاطر لذت اولین پک مخفیانه به سیگار، نگران خراب شدنها، نگران حقارتها ... و جوانی، آغازی تلخ با آوار دغدغه های سربازی، ... دانشگاه، ... کار، ... پول، سیاست، حق انتخاب، فاصله طبقاتی، نگرانی از مرگ آن کارگر، از اعدام آن خطاکار، از زندان آن دانشجو، از نگاه سرزنش کننده پدر، از حسرت زندگی آن دوست، از اشتیاق رانندگی با ماشینی که نداشتم، از اندوه یکرنگ نبودنها، از غم نداشتن همدم، از دلهره خیانت دوستان، از آینده نامشخص، از ... نگرانی، ... نگرانی، ... و نگرانی ... آری، هیچ وقت آسوده نبوده ام، هیچ وقت آسوده نبوده ای. هیچ گاه آرام نگرفته ام. ... در پس هر لایه ای از فکر گمگشته ام، هزاران کار رها شده و نیمه کاره و هزاران راه نیمه رفته و شروع نشده و به پایان نرسیده، انبار گشته، که دیگر حتی تحمل یادآوریشان را ندارم و در دورترین دره های فکرم آنها را چال کرده ام و حالا ...، ... با اینکه هنوز دیر زمانی از عمر پرشتابم نگذشته است، با اینکه هنوز پرم از شور و هیجان و آرزوهای بزرگ و کوچک، ... اما چه غم انگیز احساس می کنم زمان برایم رو به پایان است و فرصتهایم، به شمارش افتاده اند. ... حس می کنم که پرم از ویرانه های رویاهای گذشته ام و پرتر از نقشه ها و آرزوهای آینده ام، و حس تحمل سنگینی بار توده های این همه رویا و آرزو که هر لحظه و هر ساعت و هر روز، انبوه تر و انباشته تر می شوند است که مرا وا می دارد چنین بیاندیشم که ای کاش می توانستم به گذشته باز گردم، که ای کاش اینسان زود نگذشته بود، که ای کاش بزرگ نشده بودم. ذهنم، چونان زباله دانی از عقده ها و رویاهای نیمه کاره گشته است که آنچنان بر سر هم انباشته شده اند که در تراکم سنگین این ویران سرا، دیگر جایی برای فکر پریشانم نمانده و بوی یاس و ناامیدی و دور دست بودن امید به تمیزی و بازسازی این ذهن بیچاره ام، در فضای وجودم پیچیده و گردباد پریشان آرزو هایم، خانه روح و آسایشگه فکرم را به بازی گرفته است ... آرامشی را که می جویم در پس این فکر گمشده ام خواهم یافت، که آنقدر خانه اش را با تکه های ناقصی از آرزوهایم، به امید کامل کردنشان، پر کردم که جایی برایش باقی نماند و مدتهاست که گم شده ... روزی که دوباره بیابمش، ... آن گاه ... دوباره آرام خواهم گرفت.

(Behind Space) Lunar Strain Album-Manipulated By Me-1994 (In Flames)
ایستاده ام بر بلندای ویرانه های رویاهای ناتمام خویشI'm Standing Above the Ruins of My Incomplete Dreams

تقدیر

باید رفت، باید پیش رفت، باید ادامه داد، باید گذشت، باید دید، باید بود، ... هدف، ترفند پیشروی، ... زیبایی، بهانه دیدن، ... روزهای بهتر، دلیل بودن، ... گذشت، واسطه ادامه دادن، ... سعادت، گمگشته ای که در همین کوچه ها باید پیدایش کنیم. ... می دویم، نمی ایستیم. گفته اند باید دوید، نباید منتظر ماند، باید زودتر به خوشبختی رسید، سعادت را باید یافت، نباید ماند. گفته اند بودن در حرکت است، بقا در پیشرفت است، ایستادن مرگ است، گفته اند ... گفته اند ... گفته اند ، ... ، ... ، می گویم، می خواهم بایستم، می خواهم بنشینم، نفس بکشم، استراحت کنم، آسوده ببینم، فکر کنم، بخوابم، بمانم. نمی خواهم بدوم، دویدنهای مکررم جز خستگیهای مضاعف چیزی برایم به بار نیاورد. نماندنهایم جز از دست دادن تمامی آن مناظر زیبا که با سرعت از کنارشان می گذشتم، مرا حاصلی در بر نداشت. آرامشی را که می جویم، همین جا خواهم یافت. اگر لحظه ای بنشینم، اگر لحظه ای آرام بگیرم، اگر لحظه ای صبر کنم. آرامشم در نرفتن است، در همین جاست، در همین جا ماندن. این جاده سرار پوشیده است از هرزه الفهای تقدیری که حتی به نامش باوری ندارم. دیگر نمی خواهم تقدیر مرا پیش براند، دیگر نمی خواهم بر لبه شانس گذر کنم. در پس هر کوچه این شهر بزرگ، بی خبری موج می زند و کنجکاویهای بی دلیل و شعار شجاعتم مرا به دل هر کدامشان فرا می خواند و آن عزرائیل آخر خط، باز در گوشم زمزمه می کند که اگر در این خلوتکده نیز حاصلی نشد مرا، در خانه بعد خوشبختی را خواهم یافت و چه غافلم که او با کشانیدن من به هر کوچه و دواندن در هر کوی، مقصودی جز نزدیکتر کردن تن خسته ام به سیاه چال پایان را نمی جوید. اینبار به او گوش نمی کنم، می خواهم بمانم. اما از آن سو با روشنفکران در بر گیرنده ذهنم چه کنم که هرسان مرا فرا می خوانند به مصمم بودن در راه و هدف، و تحقیر هر آنچه ایستاده و بی وجود خواندن هر آنچه پیش نمی رود. عقده های درونم نمی خواهند هیچ و بی وجود و محقر نام بگیرند، از روحم می خواهند به پاس دلسوزی آنها هم که شده پیش روم تا بیش از این آماج حمله محرکان نباشند. آه، اینبار نه. دلسوزی برای گدایان، جز بقای بیشتر گدایی و فرصت پدیداری گدایان بیشتر را به بار نخواهد داشت. آن عقده ها را نیز خواهم کشت. وای ... با تکه های دوست داشتنی تخیلم، با رویاهایم چه کنم که آن سعادت همیشگی را در ته آن کوچه دیگر می بینند و مرا با وسوسه رفتن، از ندیدن و نرسیدن به آن خوشبختی که در چند قدمی صدایم میکند و مرا انتظار می کشد، می هراسانند و به خود می گویم، فقط یک کوچه دیگر، فقط همین یکی، و اگر خوشبختی آنجا نبود، دیگر نمی روم، دیگر نمی روم. اگر آرامشی را که می جویم، آنجا نبود دیگر نمی روم، دیگر می مانم. ... و دفترچه خاطراتم چه غم انگیز نجوا می کند که تمام کوچه های قبلی عمر را نیز این چنین گذر کرده ام ...

(Who Wants to Live Forever) A Kind of Magic Album-By Brian May-1986 (Queen)

زمانی برایمان باقی نمانده
جایی برای ما نیست
آن چیست که
رویاهایمان را از ما جدا می کند

کیست که بخواهد عمر ابدی را
کیست که بخواهد برای همیشه زندگی کند

شانسی برای ما نیست
همه چیز از قبل برایمان تصمیم گرفته شده
این جهان فقط
یک لحظه خوش برای هر یک از ما دارد

Theres no time for us
Theres no place for us
What is this thing that
builds our dreams yet slips away From us

Who wants to live forever
Who wants to live forever....?

Theres no chance for us
Its all decided for us
This world has only
one sweet moment set aside for us

ابلیس

کار، مسئولیت، تعهد، اخلاق، ایمان، معلومات، سوابق، صداقت، خوبی، ... نه، ...، همه ما، شیاطینی هستیم که برای بودن در میان انسانها، هر روز خود را در زیر پوستینی ازانسانیت مخفی می کنیم و قوانین خود ساخته بشریت را چراغ راه خود می کنیم و لیک، غافلیم که در این گله، دیگر گوسفندی پیدا نشود و هر آنکه دیده شود، مثالی از خود ماست. خوشا به حال آنان که این حقیقت را زودتر دریافته اند و حجاب ریا را پس انداخته اند. چقدر هوس بیخود بودن به سر دارم. چقدر شوق بیفکر پریدن. چقدر خسته ام از اینهمه افسارهای انسانی و زنجیرهای محکم هدایتگر که وجودم را در بر گرفته اند. چقدر خسته ام از ذهنبانانم که هر سان، از درون فکر وحشی و رهایم، گفته هایی را، به زبان نیامده، به جرم بد اندیشی به اسارت تخیل در می آورند و در چاردیواری تلخ گناه حبس می کنند و با صدای موهوم فراموشی می پوسانند و به ضرب شکنجه نبایدها، از خاکسترهایش، کابوس شبانه می سازند. خسته ام از شنیدن صدای درستی و حقیقت و سختی راه و هدف و آرزوی رسیدن به کمال. نا حقیقتی می خواهم تا مرا از هیاهوی این سیل خروشان آدمیان که همه سر به یک سو دارند، برهاند و به آزادکده روح بی هدفم برساند، تا در میان ناآدمیان بیراهه رو، تنها راه خود را کمال بنامم و به هیچ سردر ساخته شده ای، به دست دیگری، سر فرو نیاورم. خسته ام از ستایش روشنایی که اعتیادش، جرات تاریک گردیهای خیالم را گرفته و جز مسیری در شعاع نور خود، برایم راه تازه ای نمی سازد. خسته ام از طنین آهنگ نوازشگری که سایه آرامش را در درونم باز می تابد. ... من، فریادی،... نعره ای،... رعدی،... هراسی خروشان می خواهم که بسوزاند آرامش خیالم را و بخشکاند نشئه آرام روحم را تا پریدن از خواب رنگین فرشتگان آغاز کنم و ابلیس وجود خود را در یابم. ... من خسته ام از این دیگری بودن ها، ... از این دیگری دیدنها، از این دیگری پرستیدنها ... خودی می خواهم تا از خیالش، آن ناگفته های تبعیدی درون را چونان آتشی برافروخته بر آن ذهنبانان خوش ذات و بد خواه فکر و آن نگهبانان الهی زبان خود بتازانم و چنان بسوزانم تا از شعله قصاص ظلمشان، آن خاکستر سیاه محبوس درون را تازه کنم. ... آنگه ... تازه می توانم نفسی را از هوای پلید، اما حقیقی خود بودن، بی هراس از محافظان مقلد و خودفریفته نیک سیرتی ذهن، به درون بکشانم ... و حتی اگر فقط یک نفس، حتی اگر تلخ، حتی اگر بد ...ولی خود باشم ...

(Of Wolf and Man) Black Album-By Kirk Hammett,James Hetfield,Lars Ulrich-1991 (Metallica)

ماه درخشان است و کامل وبرفراز در نورستارگان
امشب، سرما و ناامیدی چونان سردی فولاد است
ما تغییر می کنیم
آوای وحش
هراس و ترس در چشمانت {موج می زند}
برای درک {آنچه در جریان است}، دیگر دیر شده

(تغییر حالت) به سمت باد بو می کشیم
(دگرگونی) احساس می کنم، {زمانی} اینجا بوده ام
(حرکت تند) تمام حواسم پاک و آماده است
(هدیه زمین) بازگشت به معنای ... زندگی {اصل خود}

تغییری را احساس می کنم
بازگشت به زمانی بهتر {حس آزادی و بازگشت به اصل}
(تغییر حالت)
موهای پشت گردنم صاف می ایستند {وجودم به خروش آمده}
(دگرگونی)
صیانت ذات و بقای جهان در وحشیگری و پلیدی است

پس گرگ {حقیقت شیطانی} را در درون خود بجوی

bright is the moon high in starlight
chill in the air cold as steel tonight
we shift
call of the wild
fear in your eyes
it's later than you realized

(shape shift) nose to the wind
(shape shift) feeling I've been
(move swift) all senses clean
(earth's gift) Back to the meaning of...LIFE

I feel a change
back to a better day
(shape shift)
hair stands on the back of my neck
(shape shift)
in wildness is the preservation of the world

so seek the wolf in thyself

توهم

صبح شده. صدای زنگ ساعت، این، شاید تک حقیقت امروز را، در گوشم جیغ می کشد. تظاهر می کنم صبح خوبی است، و برای بیدار شدن کاملا آماده ام، کاش می شد باز بخوابم. ذهنم هنوز سرگرم خوابهای پریشان چند لحظه قبل است، اما هر چه من بیدارتر می شوم، آنها دورتر می روند و رنگ می بازند. هدفهایم را یکبار دیگر با خود مرور می کنم. میگویند یادآوری هدفها در آغاز صبح، شروع روز پر انرژی و شادی را به ارمغان خواهد آورد. لباس مرتب خود را به تن می کنم. گره کراوات را محکم می بندم. به آن مردک درون آینه لبخند تلخی می زنم و چند لحظه بعد صدای بسته شدن در را می شنوم. پاهایم آسفالت خیابان را لمس می کند، و زیر لب زمزمه می کنم: اینجا کجاست ؟ ... حرکت تندی در درونم صدایم میکند: نه، امروز نه ... امروز توهم را با خود به خیابان نیار ... امروز او را با خود همراه نکن. امروز بخند، امروز ببین، امروز شاد باش، امروز حرف بزن، امروز معنای زندگی را بیخیال شو. امروز حرکت مردم را به استحضاء نگیر. امروز مثل دیگران باش. ... می ایستم، هنوز فاصله ای از خانه نگرفته ام، باید برگردم، امروز نباید توهم را با خود همراه کنم. در را باز می کنم. تاریکی اتاق به چشمهایم نفوذ می کند. صدای بوق، حرکت انسانها، صفحه حوادث روزنامه، صف تاکسی، نگرانی از دیر رسیدن، ... اینجا از هیچکدام خبری نیست. لباسهای آراسته ام را در می آورم، گره کراواتم را باز می کنم. می نشینم ... زمزمه می کنم: نه، امروز توهم را با خود نمی برم ... امروز، خودم در کنارش می مانم. و تا پایان عمر امروز با خیالی آسوده از حقیقت کمرنگ می توانم به توهم پر رنگ درون گوش فرا دهم و از خود بپرسم ... اینجا کجاست ...

(The Show Must Go On) Innuendo Album-By Freddie Mercury-1991 (Queen)

فضاها و زمانهای تهی، برای چه زندگی می کنیم؟
مکانهای رها شده. گمان دارم، نقطه پیروزی را میشناسیم
پیوسته و مداوم
کسی هست که بداند ما به دنبال چه هستیم؟
 
یک قهرمان دیگر، یک گناه تصادفی
آنسوی پرده پانتومیم {زندگی}
ریسمان را نگاه بدار {ادامه بده}
کسی هست که بخواهد ادامه دهد؟

نمایش باید ادامه یابد
نمایش باید ادامه یابد

درون قلبم شکسته
گریم روی چهره ام ممکن است ور آید
اما لبخندم {غرورم}، هنوز، باقی مانده است

هرآنچه پیش آید، آن را به تقدیر خواهم سپرد
یک اندوه دیگر، یک شکست عشقی دیگر
لحظه به لحظه
کسی می داند برای چه زندگی می کنیم؟

Empty spaces - what are we living for?
Abandoned places - I guess we know the score
On and on!
Does anybody know what we are looking for?

Another hero - another mindless crime.
Behind the curtain, in the pantomime.
Hold the line!
Does anybody want to take it anymore?

The Show must go on!
The Show must go on!

Inside my heart is breaking,
My make-up may be flaking,
But my smile, still, stays on!

Whatever happens, I'll leave it all to chance.
Another heartache - another failed romance.
On and on!
Does anybody know what we are living for?

موضوعات


تعداد بازدیدکنندگان : 24865